بسم الله الرحمن الرحیم
دلم در کربلا خانه کرد
مرا با عاشقان همسایه کرد
گوییم یک خواب است یا یک رویا
که دیدم شبانه مرا نگهبانِ قلعه کرد
شکایات بردم نزدِ بزرگان
مرا ندا کردند به عالمان
گفتم عاشقِ بین الحرمینم
دیدم مرا بردند گرد مهربانان
همه خطابم می کنند به هوایی
گویند گیسو تو داری یک دل با صفایی
چندین قرن گذشته ز واقعه عاشورا
اما تو به عشقِ حسین یک با وفایی
گفتم حسین است نایُ توانم
که برایش غزل میسرایم گویند نغمه خوانم
صدا ندارم توان ندارم بی کربلا جان ندارم
در دل میکنم عاشقی همچو یک تعزیه خوانم
هردم به یاد کربلا اشک ریزد ز گونه هام
اما در جان و دل همچو گلستان گل فشانم
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی